النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

بدون عنوان

سلام عسلی مامان جیگرم ببخشید که خیلی دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم بخدا این روزا خیلی کار دارم بابایی هم خیلی مریضه بیچاره اصلا به اون هم نمیتونم برسم  مامانی الهی قربونت برم دیشب با بابایی رفته بودیم دکتر صدای قلب قشنگتو واسمون گذاشت شنیدیم گفت که رشد خوبی هم داشتی واسم یه سری آزمایش وسونو نوشته که آخر این هفته میخوام برم انجام بدم الانم حالم خیلی بهتره از روزای اول کم کم فکر کنم حالت تهوع ها ازبین میره نازنینم نمیدونی وقتی صدای قلبتو میشنوم چه حال خوبیه اول اینکه مطمئن میشم که هستی بعد هم عشقم بهت بیشتر میشه عسلی مامان خیلی خیلی دوستت دارم یه دنیا  بوس برای تو ...
29 آبان 1390

بدون عنوان

وای چه لحظه قشنگی بود...................... هفته پیش بالاخره رفتم سونوگرافی بگذریم از مصیبتی که سر سونو داشتم ولی یه دلهره خاصی داشتم که اصلا نمیتونم واست بگم چه جوری بودم دکتر هم یه کمی بد اخلاق بود میترسیدم چیزی بپرسم فقط داشتم چشاشو نگاه میکردم ببینم چه عکس العملی از خودش نشون میده وقتی گفت همه چی طبیعیه یه نفس راحت کشیدم بعد هم یه چیزی رو روشن کرد صدای قلبت که خیلی تند تند میزد تو اتاق پخش شد وای .... چشام پر از اشک شده بود نمیتونستم باور کنم یه قلب کوچولو تو وجود من داره میزنه عزیز دل من راستش تازه اونجا باورم شد که راستی راستی تو وجود داری این روزا هم حالم اصلا خوب نیست شبا که خیلی سخت خوابم میبره چند دفعه تا صبح ...
11 آبان 1390

بدون عنوان

    مامان جونی ٢ماهگیت مبارک امروز ٢ماه تموم شد رفتیم تو ٣ماه اصلا باورم نمیشه این روزا داره خیلی زود میگذره اینقدر مهربونی که خیلی مامانو اذیت نمیکنی فقط بعضی اوقات حالت تهوع دارم که اونم به خاطر اینه که یادم بندازی تو شکم مامانی هستی ویه جوری ابراز وجود میکنی الهی قربونت برم بابایی هم خیلی کمکم میکنه شبا شام درست میکنه ظرف میشوره خونه رو تمیز میکنه این روزا وقتی به شکمم نگاه میکنم که یه خورده اومده جلو تو رو احساس میکنم قربونت برم هنوز صدای قلب نازتو نشنیدم فردا قراره برم دکتر وای که چه لحظه ای بشه اون موقع که صدای تاپ تاپ قلب نازتو بشنوم الان اندازه یه حبه انگور هستی قربون...
4 آبان 1390
1